دریغ است

شخصی

تیر آرش هنوز فرود نیامده ؛ گرز رستم زمین نمی ماند . میرزا کوچک خان ها ، بزرگ تر از همیشه ایستاده اند . رئیس علی های دلواری ، دلاورانه منتظر اند.

اینجا ایران است ؛ اگر خون مردانمان به جوش آید و زمین فریاد زنانمان با بشنود ؛ ریگ های طبس ، دشمنانمان را خواهند بلعید. نبوده ملتی که روس و انگلیس یه جانش بیفتد و زنده بماند. نبوده اند مردمانی که از گرسنگی نیمی از آنان بمیرند ولی دست جلو اجنبی دراز نکنند. دنیا به چشم خود ندیده بود کسانی که با نارنج و خون به جنگ تانک ها بروند و نبوده شهری که مردانش در خون خود بغلتند و خدا آن را آزاد کند جز در ایران

بروید و از اجدادتان پرسید که وقتی به بهانه دین ، به سرزمین ما یورش برند ؛ سواد را از چه کسی یاد گرفتند ؟ بپرسید اگر ابوعلی نحوی پسایی نبود ؛ جفنگیات و نشریات خاک خوردتان را چگونه می نوشتید ؟!

ما هنوز همان مردمانیم ؛ هزاران سال است که همین بوده ایم و خواهیم بود و بهتر از هر کس دیگری شما را می شناسیم و می دانیم که اگر می توانستید چنگ و دندانی که نشان می دهید را بکار ببرید ؛ ذره ای دریغ نمی کردید .

دریغ است ایران که ویران شود  |  کنام پلنگان و شیرات شود

عید یعنی ...

شخصی

عید یعنی صبح از خواب بلند شوی ؛ ببینی لنگ ظهر است . عید یعنی شوخی های گاه و بیگاه بهار که منتظر می نشیند و هروقت عزمت را جزم می کنی تا بزنی به دل طبیعت ، گریه اش بگیرد و سیلاب راه بیندازد .

عید یعنی جوانه زدن انار در میان ساقه های قد کشیده علف ها و گل ها ؛ عید یعنی صدای زنگوله های گوسفندانی که کنار جاده ایستاده اند و بدجور زل زده اند به شما و هرچه نگاهشان نمی کنید ؛ از رو نمی روند ! انگار ارث بابایشان را خورده اید :)

عید یعنی با خودت بگویی بهاره دیگه ؛ لباس گرم نمیخواد و بعد بهار ، این دختربچه شیطون با فوت های محکم و سردش ؛ دندان هایتان را به لرزه بیندازد و چایی ها را سرد کند و وقتی بازی اش تمام شد ؛ از صدای آواز بلبل ها ، می فهمی نشسته است و به رویمان می خندد !

عید یعنی مورچه هایی که دانه های نارس گندم را یکی یکی جمع می کنند و به لانه می برند . بر خلاف ما که عید را زمان استراحت می دانیم ؛ این روزها ، پرکارترین زمان برای مورچه ها و جک و جونور های دیگر است .

عید یعنی این

عکس از احمدرضا   |    برای مشاهده نسخه با کیفیت روی عکس کلیک کنید (300 کیلوبایت)

برای مشاهده نسخه خیلی با کیفیت اینجا رو کلیک بفرمایید (14مگ)

بهار نارنج

شخصی

از کوچه ها رد می شوم ؛ درختان نارنج ، خود را با شکوفه های بهشتی آراسته اند و قدم های مرا می شمارند. عطر بهار نارنج که با صدای پرندگان آمیخته می شود ؛ هر فکری را از ذهن پاک می کند . دلم میخواهد به سمت خورشید غروب پر بکشم اما نمی شود . با حسرت چشمانم را به آسمان آبی بی کران می دوزم ؛ ته دلم می گویم خدا رو شکر حداقل آسمون اینجا هنوز آبیه .

از دور جمعیت بیست سی نفری دیده می شود که یکدیگر را به آغوش می کشند . از این فاصله حتی رنگ پیراهنشان هم به راحتی قابل تشخیص نیست ولی طعم خندشان ، لبخند بی دلیلی بر لبانم می آورد . کمی آن طرف تر ، پیرمرد همسایه را می بینم که با شلنگ به جان آسفالت ها افتاده و آنقدر زمین را می شوید تا رنگ آسفالت ها را سفید کند :) به او حق می دهم ؛ دیدن نوه ها و نتیجه ها ، بعد از یک سال انتظار ، آدم را به هر کاری برای استقبال هرچه بهتر از آن ها وا می دارد .

از جلوی قنادی رد می شوم ؛ قناد حسابی سرش شلوغ است . جوری با خمیر شیرینی در افتاده که انگار قاتل بروسلی را پیدا کرده :) بوی عطر گلاب و آرد و روغن ، با بهار نارنج آمیخته می شود .

بهار نارنج

و من همچنان افسوس می خورم که هیچگاه نمی شود ؛ حس خنده از ته دل را روی نوار کاست ضبط کرد و آنقدر پخش کرد که از خنده روده بر شد ...

بهترین عیدی تاریخ

بازنشرشخصی

با تشکر از رادیوبلاگی ها و اجرای فوق العادشون ؛ حرف دیگه ای نمی زنم ؛ چون زحمت رادیو بلاگی ها اونقد کامل هست که جایی برای حرف باقی نمی مونه

بشونیـــــــــد

پی نوشت : نسخه صوتی مطلب سازت را با بهار کوک کن هم توی فایل بالا هست (با تشکر از خواننده)

برای همه بلاگرهای عزیز ، آرزو میکنم ؛ چراغ وبلاگشون هیچوقت خاموش نشه ؛ همیشه با هیجان پست هایی راجع به بهترین اتفاقات عمرشون تایپ کنن و کامنت ها ، زنجیره ای از دوستی و مهربانی بسازن . امیدوارم خواننده های دانکوب اونقد از شادی بخندن که یادشون بره نظر بزارن (الکی مثلا من خیلی نظر دارم)   :)