ای نوبهار خندان

شخصی

همانطور که خودتون هم بهتر دیدید و الان به جای اینکه پست بنده را بخوانید ؛ وبلاگ را بر انداز می کنید ؛ بالاخره ، قالب جدید دانکوب ، رونمایی شد !

توی این قالب به نحوی طراحی شده که با اکثر ماس ماسک های امروزی کار می کنه :) قالب به نحو مناسبی واکنشگرا (فرنگیا بهش میگن responsive) شده و برای مرور با موبایل و تبلت و تلویزیون و هزار جور ملموس (لمس شونده) دیگر ، قابل استفاده است .

از جایی که اصل کاری خود نوشته های یه وبلاگ هستن ؛ تا حد امکان ساده باشه و توی دست و پا نباشه (مخصوصا توی گوشی) !

نوشته ها ، به فونت زیبای ایران سنس مزین شدند که توی سایزهای کوچک و بزرگ خوانا باشه ؛ هرچند فونت گندم رو ترجیح می دادم

سمت چپ بالا ، اون نوشته الف که خودنمایی می کنه ؛ برای تغییر اندازه متن هست که دوستانی که هویج نخوردن یا زیادی هویج خوردن ؛ مشکلی نداشته باشن :)

پایین ترش ، برای اشتراک گذاری مطلب قرار داده شده که البته فی الحال فعال نیست و به زودی فعال خواهد شد ! بخش دوستان هم به علت اینکه الحمدلله تعدادشون کم نیست ؛ قرعه کشی انجام شد ؛ که به علت نقص سیستم ، فقط چهار نفر رو معرفی کرد ؛ ما هم همون چهار عزیز رو گذاشتیم :)

طراحی قالب با بنده بوده ؛ زحمت کدنویسیش رو هم وبسایت رایتم کشید ؛ دستشون هم درد نکنه !

یه سری ایرادات جزئی توی قالب هست که به امیدخدا رفع میشه ؛ شما هم اگر مشکلی دیدید ؛ حتما بگید :)

و خبر دوم :

از این لحظه ، می تونید دانکوب رو از آدرس Dankoob.com هم مشاهده بفرمایید :)

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

مولانا

 

پی نوشت : دکمه لایک ، موقتا با مشکل فنی (از همون مشکلایی که بخاطرش هر ساعت اینترنت قطعه) مواجه شده ؛ به همین دلیل ، نظرسنجی این پست غیرفعال میشه :)

ادامه‌مطلب

احمق واقعی

داستان کوتاه

گفتید تلگرام هم روش نصب میشه ؟
فروشنده با بی حال ترین حالت ممکن به او نگاه کرد . جوری دهانش را باز کرد انگار سخت ترین کار دنیاست ؛ با چشمان بی روح و وزق مانندش به چشمان مرد زل زد و گفت : گفتم که همچی روش نصب میشه .

مرد گوشی را بر انداز کرد ؛ گویا موجودی عجیب الخلقه را برسی می کرد و با شک و تردید پرسید : من میخوام باهاش نامه الکترونیک بنویسم ؛ اینا لیست سایتایی هست که ممکنه بخوام ازشون استفاده کنم . این ماس ماسک نُت نداره ؟

فروشنده نگاهش را از دفترحساب جلویش نگرفت : «این آیفون هست ؛ اگه گلکسی نت میخواید باید یه گوشی دیگه رو برات بیارم .»

مرد محکم گوشی را روی میز گذاشت ؛ فکر کردی من هیچی نمی فهمم ؛ من خونم دو تا آیفون داره ؛ هر دو تاش هم تصویری هست . اونوقت شما به این می گید آیفون ؟! اینکه حتی نُت هم نداره !

فروشنده از خستگی آهی کشید ؛ دستش را میان دو سه تار مویی که بر روی سرش مانده بود فرو برد و گفت : «منظور شما از نُت که اینترنت نیست ؟»

مرد جوری نگاهش کرد ؛ انگار ماهی های یک آکواریوم را تماشا می کند ؛ بعد گفت :« معلومه که منظورم همینه ! خدایا آدم باید همه چی رو برای شما ها توضیح بده ؟! واقعا فکر کردی من یه احمقم ؟»

فروشنده از جایش بلند شد و گفت :« نه من احمقم که میخواستم سر همچین آدمی کلاه بزارم .»

دریغ است

شخصی

تیر آرش هنوز فرود نیامده ؛ گرز رستم زمین نمی ماند . میرزا کوچک خان ها ، بزرگ تر از همیشه ایستاده اند . رئیس علی های دلواری ، دلاورانه منتظر اند.

اینجا ایران است ؛ اگر خون مردانمان به جوش آید و زمین فریاد زنانمان با بشنود ؛ ریگ های طبس ، دشمنانمان را خواهند بلعید. نبوده ملتی که روس و انگلیس یه جانش بیفتد و زنده بماند. نبوده اند مردمانی که از گرسنگی نیمی از آنان بمیرند ولی دست جلو اجنبی دراز نکنند. دنیا به چشم خود ندیده بود کسانی که با نارنج و خون به جنگ تانک ها بروند و نبوده شهری که مردانش در خون خود بغلتند و خدا آن را آزاد کند جز در ایران

بروید و از اجدادتان پرسید که وقتی به بهانه دین ، به سرزمین ما یورش برند ؛ سواد را از چه کسی یاد گرفتند ؟ بپرسید اگر ابوعلی نحوی پسایی نبود ؛ جفنگیات و نشریات خاک خوردتان را چگونه می نوشتید ؟!

ما هنوز همان مردمانیم ؛ هزاران سال است که همین بوده ایم و خواهیم بود و بهتر از هر کس دیگری شما را می شناسیم و می دانیم که اگر می توانستید چنگ و دندانی که نشان می دهید را بکار ببرید ؛ ذره ای دریغ نمی کردید .

دریغ است ایران که ویران شود  |  کنام پلنگان و شیرات شود

عید یعنی ...

شخصی

عید یعنی صبح از خواب بلند شوی ؛ ببینی لنگ ظهر است . عید یعنی شوخی های گاه و بیگاه بهار که منتظر می نشیند و هروقت عزمت را جزم می کنی تا بزنی به دل طبیعت ، گریه اش بگیرد و سیلاب راه بیندازد .

عید یعنی جوانه زدن انار در میان ساقه های قد کشیده علف ها و گل ها ؛ عید یعنی صدای زنگوله های گوسفندانی که کنار جاده ایستاده اند و بدجور زل زده اند به شما و هرچه نگاهشان نمی کنید ؛ از رو نمی روند ! انگار ارث بابایشان را خورده اید :)

عید یعنی با خودت بگویی بهاره دیگه ؛ لباس گرم نمیخواد و بعد بهار ، این دختربچه شیطون با فوت های محکم و سردش ؛ دندان هایتان را به لرزه بیندازد و چایی ها را سرد کند و وقتی بازی اش تمام شد ؛ از صدای آواز بلبل ها ، می فهمی نشسته است و به رویمان می خندد !

عید یعنی مورچه هایی که دانه های نارس گندم را یکی یکی جمع می کنند و به لانه می برند . بر خلاف ما که عید را زمان استراحت می دانیم ؛ این روزها ، پرکارترین زمان برای مورچه ها و جک و جونور های دیگر است .

عید یعنی این

عکس از احمدرضا   |    برای مشاهده نسخه با کیفیت روی عکس کلیک کنید (300 کیلوبایت)

برای مشاهده نسخه خیلی با کیفیت اینجا رو کلیک بفرمایید (14مگ)