بهار نارنج

شخصی

از کوچه ها رد می شوم ؛ درختان نارنج ، خود را با شکوفه های بهشتی آراسته اند و قدم های مرا می شمارند. عطر بهار نارنج که با صدای پرندگان آمیخته می شود ؛ هر فکری را از ذهن پاک می کند . دلم میخواهد به سمت خورشید غروب پر بکشم اما نمی شود . با حسرت چشمانم را به آسمان آبی بی کران می دوزم ؛ ته دلم می گویم خدا رو شکر حداقل آسمون اینجا هنوز آبیه .

از دور جمعیت بیست سی نفری دیده می شود که یکدیگر را به آغوش می کشند . از این فاصله حتی رنگ پیراهنشان هم به راحتی قابل تشخیص نیست ولی طعم خندشان ، لبخند بی دلیلی بر لبانم می آورد . کمی آن طرف تر ، پیرمرد همسایه را می بینم که با شلنگ به جان آسفالت ها افتاده و آنقدر زمین را می شوید تا رنگ آسفالت ها را سفید کند :) به او حق می دهم ؛ دیدن نوه ها و نتیجه ها ، بعد از یک سال انتظار ، آدم را به هر کاری برای استقبال هرچه بهتر از آن ها وا می دارد .

از جلوی قنادی رد می شوم ؛ قناد حسابی سرش شلوغ است . جوری با خمیر شیرینی در افتاده که انگار قاتل بروسلی را پیدا کرده :) بوی عطر گلاب و آرد و روغن ، با بهار نارنج آمیخته می شود .

بهار نارنج

و من همچنان افسوس می خورم که هیچگاه نمی شود ؛ حس خنده از ته دل را روی نوار کاست ضبط کرد و آنقدر پخش کرد که از خنده روده بر شد ...

بهترین عیدی تاریخ

بازنشرشخصی

با تشکر از رادیوبلاگی ها و اجرای فوق العادشون ؛ حرف دیگه ای نمی زنم ؛ چون زحمت رادیو بلاگی ها اونقد کامل هست که جایی برای حرف باقی نمی مونه

بشونیـــــــــد

پی نوشت : نسخه صوتی مطلب سازت را با بهار کوک کن هم توی فایل بالا هست (با تشکر از خواننده)

برای همه بلاگرهای عزیز ، آرزو میکنم ؛ چراغ وبلاگشون هیچوقت خاموش نشه ؛ همیشه با هیجان پست هایی راجع به بهترین اتفاقات عمرشون تایپ کنن و کامنت ها ، زنجیره ای از دوستی و مهربانی بسازن . امیدوارم خواننده های دانکوب اونقد از شادی بخندن که یادشون بره نظر بزارن (الکی مثلا من خیلی نظر دارم)   :)

سالی که ناتمام ماند

شخصی

نود و پنج ، دست و پایش را جمع کرده ، بقچه اش را پیچیده ، شال و کلاه کرده و مشغول تعارفات موقع خداحافظی است . نمی شود بهانه آورد که حالا تشریف داشتید ؛ هزار قصه ناگفته داریم ؛ نیم ساعت دیگر هم بمانید :)

سال ، سال کبیسه است اما این یک روز اضافه ، برای به پایان رساندن کارهای ناتمامی که تمام شدنشان یک سال زمان می برد ؛ اصلا کافی نیست. چه کتاب ها که نصف و نیمه باقی ماند ؛ چه قول ها و وعده های شکسته ای که به خودمان دادیم ؛ چه تصمیماتی که هر بار میخواستیم از شنبه عملی کنیم و 53 شنبه از کفمان رفت و خرمان در گل مانده و ما پایان حاصل 19 ضربدر 5 را می بینیم و کاری از دستمان بر نمی آید !

چه عزیزانی که از دست دادیم و قدرشان را ندانستیم و چه اشتباهاتی که هر ثانیه میخواستیم جبران کنیم اما نکردیم. هنوز هم عبرت نگرفتیم و نمی گیریم .

طبیعت ، در حال تازه شدن است ؛ درختان که چندی پیش برگ های پلاسیده خود را دور ریخته بودند ؛ جوانه می زنند ؛ پرندگان ، از سحر تا غروب ، بی وقفه بر طبل بهار می کوبند و ما هنوز خرده شیشه هایمان را دور نریخته ایم ؛ خانه هایمان ، بعد از یک ماه خانه تکانی ، برق می زند اما هیچ دستمال تمیزی نمانده تا گرد و غبارهای دلمان را بگیریم.

بهار می رسد ...

آری ما انسان ها ، با حال و هوای پاییزی ، از بهار لذت می بریم ...

آتش نفهمی

بازنشرشخصی

عشق به میهن ، سال هاست که در بسیاری از ما ، تبدیل به توهمی پوچ و تو خالی شده است . توهمی که ما را کور کرده است تا صدای ناله های فرزندان ایران را نشونیم ؛ ایرانی که در طول سال ها تکه پاره اش کردیم و اکنون نظاره گر بدن خسته و دست و پای شکسته آن هستیم .

این وطن ، همانی که تنها میتوانیم به سه هزار سال پیش آن بنازیم ؛ همانی است که چشم و گوش خود را بستیم تا در دوره شاهان خائن قاجار ، تکه تکه و از هم دریده شدنش را نبینیم .

این عزیز ، همانی است که شرق و غرب ، تا آخرین قطره خون و سرمایه هایش را به سان زالو می مکیدند و در ازای آنچه که برده بودند ؛ بر فقر ما می افزودند .

حال نوبت به ما رسیده است ؛ زمان دردناک آن فرا رسیده تا ما ، فرزندان ناخلف این مادر زجر کشیده ، با نیزه بی توجهی و بی اطلاعی ، به جانش بیفتیم .

بر روی رگ هایش سد حیات بستیم و از خشک شدن ارومیه ، این سرمایه بی نظر لذت بردیم (کلیک) جنگل ها و درختان ، دشت ها و سبزه زار ها ، این جگرگوشه هایش را به نیستی تبدیل کردیم. و با افتخار به جای آن ها ساختمان های سر به فلک کشیده را در جانش فرو کردیم .

نفسش را به شماره انداختیم و او را سرزنش کردیم که چرا آسمانش را دود گرفته یا اینکه چرا گرد و خاک ما را می آزارد ؟

غافل از اینکه هر مادری ، خود را سپر بلای فرزندانش می کند و اگر امروز حال و روز ما اینگونه شده است ؛ باید هیهات بر آورد که چه بر سر این مادر مهربان آورده ایم که یارای حافظت از ما را ندارد ...

آرزوی باران کردیم ؛ اما میهن و طبیعتمان را به گونه ای نابود ساختیم که حتی باران هم ، ثمره ای جز سیلاب فنا برایمان ندارد. آتشی از جهل خود در ایران عزیز به پا کرده ایم و خود در آن می سوزیم. که خود کرده را تدبیر نیست ...

پی نوشت : به توصیه آقاگل ، مستندی که معرفی کرده بودن رو دیدم . بسیار تاثیرگذار و ناراحت کننده بود . پیشنهاد می کنم شما هم ببینید .

سازت را با بهار کوک کن

شخصی

خوب گوش کن ؛ صدای ساز بهار را می شنوی ؛ این بار ، کنسرتی در حیاط خانه هایمان به راه می افتد ؛ به سلامتی زندگی ...

سازت را کوک کن ؛ هرچه که هست ؛ شاید جاروی بزرگی باشد که صبح تا شب ، خیابان ها را نوازش می کند ؛ شاید سازت ، صدای اگزوز تاکسی قدیمی ات باشد ؛ شاید هم بلندگویی قدیمی که نوای معدنی کهنه می خریم را از حفظ می خواند ...

کوکش کن ؛ بگذار روی دستگاه حیات و ببین چه غوغایی می کند !

بهار

با صدای آب شدن برف ها و رویش سبزه های عید ، همراه شو ؛ با ماهی قرمز اسیر در تنگ بخوان و با پرندگان مهاجر ، سازت را به پرواز در بیاور ؛ بگذار صدای سازت ، ابرهای زمستانی را کنار بزند و نور خورشید ، خون را در رگ های خشکیده چنار ، به جوش آورد ...

بنواز و گوش کن ؛ ببین ! دیگران هم سازهایشان را بکار گرفته اند ... صدای خنده کودکان با زنگ دوچرخه پدربزرگ . حتی اگر خوب گوش کنی ؛ خنده های از ته دل پیرزنی را می شنوی که مثل غنچه های درون باغچه ، ز شوق دیدار فرزندانش به بهانه عید ، از هم می شکفد .

نکند سال تحویل شده باشد و تو سازت را کوک نکرده باشی ! آنوقت ، نوای زندگی شهر را پر نمی کند ! سال نو شده است . نغمه ای نو بسرای ؛ تازه شو و تازه کن تا تازه بینی ! تازه شو تا دنیا برایت تازه شود ...