نگاهی به کتاب‌هایم

کتاب

به دعوت از مسترمرادی عزیز، به راه پررهرو هولدن گرامی پیوستم. اولش نمیخواستم شرکت کنم؛ نمی‌دانم این چه طلسمی‌ست که به ما دهه هشتادی‌های فلک زده مظلوم ! کتاب هدیه نمی‌دهند و اگر هم بدهند؛ امضایی، یادگاریی ، تقدیم به تو گودزیلای دلبندم و یا حتی از طرف کسی که دوستت ندارد و این‌جور چیزها ندارد.

بگذریم، معمولا صفجه اول کتاب‌هایم، خلاصه‌ یا جمله‌ای درباره نحوه و زمان خرید جا خوش کرده است؛ بیشتر برای این است که اگر بعدا کتابی را برداشتم و ورق زدم؛ بدانم ارزش دوباره خواندن دارد یا نه و یا اگر کتابی دیدم ؛ ببینم نویسنده‌اش بدرد می‌خورد یا یکی از این روزنامه‌نگارهای زرد بوده که با پاچه‌خاری این و آن، خودش را بالا کشیده و با ارث پدری اش ، دو سه هزار جلد از کتاب خودش را خریده و عشق و حال می‌کند!

به هرحال، چندتایی کتاب بصورت رندوم انتخاب شده‌اند که به این صورت هست:

لیست اول کتاب‌ها

لیست دوم کتاب‌ها

دست آخر دعوت می‌کنم از اهل کتاب‌های بیان، نویسنده‌های عزیز وبلاگ کتاب‌خوار و کافه‌کتاب که توی این بازی‌وبلاگی شرکت کنند :)

بعدانوشت: برای مشاهده عکس با کیفیت جلد کتاب‌ها و دست‌خط وحشتناک این‌جانب، اینجا ، اینجا ، شاید اینجا و حتی اینجا و در نهایت اینجا را را کلیک کنید :)

به قداست قلم

شخصی

بیچاره قلم، اگر رادیوبلاگی‌ها (خدا رفتگانش را بیامرزاد و ماندگانش را عمر جاودان دهاد :) یادی از او نمی‌کرد؛ گوشه‌ای خاک خورده و تنها می‌افتاد و تولدش را در انتظار مرگی که در چند قدمی‌اش ایستاده به فراموشی می‌سپرد؛ هرچند یک روزی گذشته اما خواندن این مطلب خالی از لطف نخواهد بود! 

 

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

ادامه‌مطلب

باتلاق کنکور

مدرسه نوشت

حکایت ما دانش‌آموزان در آموزش و پرورش، حکایت نوزادی است که او را در تشت آبی غرق کنند؛ بعد برای نجاتش، آتش زیر تشت به پا شود تا آب به جوش آید و بخار شود که از خفه شدنش جلوگیری کنند، در پایان هر صفحه این تراژدی، نوشته‌اند پایان اما هزار صفحه دیگر تا انتهای کتاب مانده و هزاربار، این داستان تکرار و تعریف می‌شود، بی‌آنکه تمامی داشته باشد...

ادامه‌مطلب

روزه‌خوار

داستان کوتاه

پیچیدم توی کوچه پشتی، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا شلوغ نمی‌شد. کوچه‌های کج و کوله درست مثل دل‌های پیچ در پیچ هیچ‌وقت باصفا نمی‌شوند. نارنج‌های آتشین از شر گدازه‌های آفتاب به زیر برگ‌ها پناه برده بودند. لب خاک باغچه‌ها از تشنگی ترک خورده بود. شهرداری مدت زیادی بود که برای آب دادن به نارنج‌ها اینجا نیامده بود. تنهایی یکی دیگر از شباهت‌های کوچه‌ها و دل‌های پیچ در پیچ بود. من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریخت، تنها دیوانه‌های حاضر در کوچه بودیم.

صدای ناخوشایندی از پشت سرم آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده است؛ با اینکه تا به حال فیل ندیده‌ام میدانم که اگزوزش صدایی شبیه به عطسه بچه فیل‌ها می‌داد، که از آن مدل‌هایی هست که حتی اسمش را هم نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده و حتما مخش تاب برداشته بود.

پیاده‌رو، انتهای کوچه را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و مثل مروارید از چانه‌شان آویزان می‌شد و از گردن بر لباس مندرسشان جاری می‌شد. نمی‌دانم از کدام شراب بدهکاری نوشیده بودند که تابستان بر بدنشان حد می‌زد. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند. کمی جلوتر روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگری دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش آیینه غم و خستگی بودند؛ تنها کاری که از دستم بر می‌آمد خدا قوت گفتن بود، افسوس که این کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای مسافرزدن به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تک‌شان توضیح می‌دادم که آن طرف خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را بر سرم بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن طرف تر است.

وارد شدم. کولر آبی زنگ زده و قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نبودم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده است؛ فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات در مغزم، فریاد می‌زدند و شک و شبهه دهل می‌کوبید که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم گفتم:«آخه فلان فلان شده! توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌تره؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک متلک جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جا خوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم که همچنان قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند.

بابا نیامد

شخصی

علی‌جان! اشک یتیمان کوفه را چه کسی غیر از دستان تو پاک می‌کند؟ امشب کسی نیست که بچه‌ها را در آغوش خود آرام کند. نخلستان‌ها بهانه‌ات را می‌گیرند. لبان چاه‌ها از دلتنگی مثل لبان حسینت خشکیده است. محراب مسجد کوفه بوی تو را می‌دهد؛ اما امشب کسی نیامد تا فرشته‌ها پشت سرش به معراج بروند...

شهادت امام علی

پوستر شهادت امام علی - طرح از احمدرضا

علی جان! شکاف کعبه خون می‌گرید. تو که رفتی، خیبر دل‌هایمان از جا کنده شد. وقتی که نیستی؛ آن‌هایی که در کنارت تاختند؛ بر پسرت می‌تازند. آن‌ روزها، قرآن را بر نیزه کردند و جلویت ایستادند. امروز اسمت را بر نیزه کرده‌اند و مقابلت هستند. این بازار شام، پر از معاویه است. دستمان را بگیر تا دستمان را نبسته اند...