دخترک فال‌گیر؛ پیرزن فالگیر

داستان کوتاه

دخترک فال‌گیر در هر کوچه و خیابانی، هر شهر و روستایی از آفریقا گرفته تا اروپا پیدایش می‌شود. هر روز صبح زود می‌آید؛ می‌نشیند گوشه پیاده‌رو و جعبه فال‌هایش را می‌گذارد جلویش و منتظر می‌شود که عاشقی، چشم به‌ راهی، احمقی چیزی پیدا شود و یکی از فال‌ها را بخرد. در سرما و گرما، روز و شب همان‌جا می‌نشیند و فال می‌فروشد.

امروز هم مثل روزهای دیگر است. ساعت 10 11 صبح است و هرکس با عجله می‌دود تا به کارش برسد. یکی به سمت بانک و دیگری در پی اتوبوس می‌رود. چشمش به کوچه خلوت روبرو می‌افتد. این‌بار شلوغ است. ده بیست نفری فریاد می‌زنند و با پلاکاردهایی از کوچه بیرون می‌آیند. به نخست‌وزیر پرت و پلا می‌گویند و اعتراض می‌کنند. رفته رفته جمعیت 20 نفره به سیلی 200 نفره مبدل می‌شود. همه یک‌صدا فریاد می‌زنند و نخست‌وزیر و کابینه‌اش را لعن و نفرین می‌کنند. روزهای بعد تظاهرات سنگین‌‌تر می‌شود. پلیس با مردم درگیر می‌شود. طرفین چند نفری تلفات می‌دهند و کار به رسانه‌های بین المللی کشیده می‌شود. یک‌روز دخترک در گوشه روزنامه‌ای خبر حمله مردم به نخست‌وزیری و روز دیگر خبر سرنگونی‌اش را می‌خواند.

مردم به خیابان می‌آیند و چند هفته جشن برپا می‌شود. نخست وزیر جدید، با وعده حمایت از فقرا و رفاه انتخاب می‌شود. بارقه‌هایی از امید در دل دخترک جان می‌گیرد؛ با خودش فکر می‌کند که او هم بالاخره می‌تواند شب‌ها گوشت بخورد، به دانشگاه برود و یک روز معلم بشود. ماه‌ها می‌گذرند اما خبری نمی‌شود. یک روز نخست وزیر جدید در تلویزیون اعلام می‌کند که در شرایط وخیمی قرار دارند. چند روز بعد مغازه‌دارها ورشکستگی خود را اعلام می‌کند. وزرا یکی پس از دیگری استعفا می‌دهند.

کوچه خلوت همیشگی دوباره شلوغ می‌شود اما این‌بار فرق می‌کند. صدای چکمه‌های نظامی جای فریاد مردم را می‌گیرد. تانک‌ها به خیابان می‌آیند. صدای هلیکوپتر در همه جای شهر شنیده می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. چند ساعت بعد صدای تیراندازی به گوش می‌رسد. برنامه‌های تلویزیون قطع می‌شوند. فردای آن روز صدای نتراشیده‌ای بلندگوهای شهر را به صدا در می‌آورد. اعلام حکومت نظامی می‌شود. کودتای نظامی شده و نحست وزیر جدید هم سرنگون ... . برنامه‌های تلویزیون دوباره وصل می‌شوند. ژنرال قوی‌هیکلی در تلویزیون ظاهر می‌شود. وعده حمایت از نیازمندان را می‌دهد. دخترک دوباره امیدوار می‌شود، رویایی که تا دیروز ناممکن بود، در تصوراتش ممکن می‌شود. خود را در دانشگاه تصور می‌کند و از ته دل می‌خندد.

یک‌سالی از سخنرانی ژنرال می‌گذرد. دخترک هنوز هم همان‌جای همیشگی می‌نشیند. فال فروختن ممنوع شده و به جای فال، عکس ژنرال‌های عالی رتبه و کتاب‌هایی که عضویت در ارتش را تشویق می‌کنند می‌فروشد. صدای بلند و مهیبی به گوش می‌رسد. این‌بار نه از کوچه بلکه از آسمان است. دود از ساختمان خیلی دوری بلند می‌شود؛ از صحبت‌های مردم وحشت‌زده می‌فهمد جنگ است. چند هفته بعد فراخوان برای شرکت در جنگ را می‌دهند. خیابان‌ها خیلی خلوت‌تر شده است. مدام حکومت نظامی اعلام می‌شود. چند ماه بعد، کوچه روبرو دوباره شلوغ می‌شود. این‌بار هم صدای پوتین زمین را می‌لرزاند اما این‌بار لباس نظامی‌شان فرق می‌کند، پرچمشان هم همینطور. شهر تحت کنترل نیروهای دشمن در آمده است ...

سال‌ها از این اتفاق می‌گذرد؛ دخترک فال‌گیر، اکنون پیرزن فال‌گیر است. پیرزنی که تا به حال صدها بار شلوغ شدن کوچه و وعده و امید و ناامیدی را به چشم دیده است. همه آمدند و رفتند و او هم‌چنان فال‌گیر ماند اما امروز چیزی می‌داند که دیروز نمی‌دانست:

هیچ‌کس تو را نجات نمی‌دهد؛ هیچ عقیده و سیاستی دستت را نمی‌گیرد. وعده هیچ حاکمی زندگی‌ات را تغییر نمی‌دهد. غیر از خودت. زمانی موفق می‌شود که از جایت بلند شوی و برای آرزوهایت تلاش کنی و بجنگی. اگر تلاش کنی؛ هیچ محدودیتی مانعت نخواهد بود.

دنیا پر است از دخترک‌های فال‌گیر. کسانی که منتظرند کسی بیاید و نجاتشان بدهد. این‌ها به امید واهی زندگی می‌کنند و هر روز به امید آمدن سردمداری جدید از خواب بیدار می‌شوند. غافل از اینکه تنها راه نجات هرکس، خودش است. شاید من و شما هم دخترک فال‌گیر باشیم. مایی که یک‌روز چاره را سوسیالیسم می‌بینیم و روز دیگر به آغوش لیبرالیسم می‌گریزیم. مایی که یک‌روز پادشاهی پارلمانی می‌خواهیم و روز دیگر جمهوری دموکراتیک. مایی که 100 سال است در خیابان فریاد می‌زنیم و می‌خواهیم وزیر و حکومت و جهان و هزار نوع کوفت و زهر مار دیگر را تغییر دهیم الا خودمان! بیاید یک بار هم که شده تغییر را از خودمان شروع کنیم. بیایید بعد از 100 سال فریاد کشیدن، خودمان را تغییر دهیم. فقط خودمان را

روزه‌خوار

داستان کوتاه

پیچیدم توی کوچه پشتی، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا شلوغ نمی‌شد. کوچه‌های کج و کوله درست مثل دل‌های پیچ در پیچ هیچ‌وقت باصفا نمی‌شوند. نارنج‌های آتشین از شر گدازه‌های آفتاب به زیر برگ‌ها پناه برده بودند. لب خاک باغچه‌ها از تشنگی ترک خورده بود. شهرداری مدت زیادی بود که برای آب دادن به نارنج‌ها اینجا نیامده بود. تنهایی یکی دیگر از شباهت‌های کوچه‌ها و دل‌های پیچ در پیچ بود. من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریخت، تنها دیوانه‌های حاضر در کوچه بودیم.

صدای ناخوشایندی از پشت سرم آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده است؛ با اینکه تا به حال فیل ندیده‌ام میدانم که اگزوزش صدایی شبیه به عطسه بچه فیل‌ها می‌داد، که از آن مدل‌هایی هست که حتی اسمش را هم نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده و حتما مخش تاب برداشته بود.

پیاده‌رو، انتهای کوچه را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و مثل مروارید از چانه‌شان آویزان می‌شد و از گردن بر لباس مندرسشان جاری می‌شد. نمی‌دانم از کدام شراب بدهکاری نوشیده بودند که تابستان بر بدنشان حد می‌زد. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند. کمی جلوتر روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگری دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش آیینه غم و خستگی بودند؛ تنها کاری که از دستم بر می‌آمد خدا قوت گفتن بود، افسوس که این کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای مسافرزدن به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تک‌شان توضیح می‌دادم که آن طرف خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را بر سرم بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن طرف تر است.

وارد شدم. کولر آبی زنگ زده و قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نبودم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده است؛ فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات در مغزم، فریاد می‌زدند و شک و شبهه دهل می‌کوبید که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم گفتم:«آخه فلان فلان شده! توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌تره؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک متلک جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جا خوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم که همچنان قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند.

نویسنده می‌شویم (1)

دنباله‌دار

از نبود داستان‌های فانتزی و حماسی فارسی زبان گرفته تا بیکاری ایام تعطیلات، مرا به جاده نویسندگی پرتاب کرد تا دست و پا شکسته قدم بردارم. برای شروع، بخش اول داستانم را که به سه صفحه هم نمی‌رسد؛ به بند pdf اسیر کردم تا بیندازمش این گوشه تا شما دوست عزیزی که رد می‎شوی و صدایت هم در نمی‌آید؛ منت بر سر این نویسنده تازه متولد بگذاری و شاید هم نظرت را درباره‌اش گفتی تا اشکالات کارم را بدانم :)

برای مطالعه آنلاین این‌جا و برای دانلود همین‌جا را بکوبید !

سهم گربه بود

روزمرهداستان کوتاه

قدیم‌ترها، مشهد را با زرشک و زعفران و بوی عطر حرم بازارهایش می‌شناختند اما این روزها، عرصه رقابت زعفران و اشترودل (!) آن‌قدر به تنگنا کشیده شده است که اگر روزی از مارکو بپرسند از خراسان چه برای‌مان آورده‌ای و جواب بدهد اشترودل قارچ و گوشت ! جای تعجب ندارد.

خلاصه روزی و شاید هم شبی در سفر به دیار خراسان (که به کوشش شیخش از هنگ کنگ هم خودمختارتر است!) که از شدت سرما استخوان ماموت هم ترک می‌خورد؛ در خیابانی که پیاده‌روهایش پیست اسکی مجانی محسوب می‌شد؛ با سرعتی بس شگرف به سمت هتل درحال حمله بودیم که نور دلربای تابلویی که واژه گرم را فریاد می‌زد؛ ما را به چنگ آورد. پیش از آن‌که متوجه شویم؛ به جلوی دکه رسیده بودیم. فروشنده بنده خدا، از ترس به آغوش ملک‌الموت رفت و برگشت. بنده خدا حق داشت. اگر شما ساعت 3 شب درحالی که با چشمان باز درحال چُرت زدن بودید و ناگهان چشمان بازتان را بازتر می‌کردید و می‌دیدید 5 جفت چشم از میان خرواری خز و پشم به مایکروویو شما زل زده‌اند؛ چکار می‌خواستید بکنید؟!

با زبان بی‌زبانی، حالی‌اش کردیم هرچیز گرمی که داری رد کن بیاد. کورمال کورمال فر را روشن کرد و چند لحظه بعد، 5 بسته محتوی نان که خود نان هم حاوی چیزهایی بود که هنوز هم کسی نمی‌داند چیست؛ جلوی‌مان گذاشت. بعد از پرداخت هزینه‌ای که چند ده‌هزار ریالی می‌شد؛ با خمیازه یک به‌سلامت کش دار تحویلمان داد و روی صندلی‌اش ولو شد.

یخ‌های روی پیست اسکی مجانی (!) را کنار زدیم و روی پله‌های مغازه بسته‌ای نشستیم. سعی می‌کردیم به روی خودمان هم نیاوریم که لنگن‌مان از سوز سرما بندری می‌رود. تا من مشغول شمردن بقیه پول بودم؛ همراهان همدل به جان اشترودل افتاده بودند. من هم خوش‌حال از اینکه یخ دل و روده‌مان باز می‌شود تا اولین گاز را زدم؛ دیدم گربه‌ای که به مراتب وزنش از من بیشتر بود! در دو سه قدمی من، همان‌طور که با چشمان طلبکار مآبانه‌اش به من زل زده؛ درحال رفتن انواع و اقسام حرکات لزگینکا (!) به من می‌فهماند که یا سهمت رو با من شریک می‌شی یا از عذاب وجدان خفت می‌کنم! من هم تکه‌ای از نانش را کندم و انداختم جلوش و به‌خیال اینکه این را خواهد خورد و رفع زحمت خواهد کرد؛ به ادامه مشغول شدم.

گربه چند قدمی جلو آمد و پس از انجام عملیات‌های تشخیص غذا و تحقیقات پیشرفته و بعد از اینکه فهمید گوشت ندارد و کلاه سرش رفته؛ همان‌جا نشست و با نگاهی که از صدتا فحش بدتر بود و میوهایی که اشک هیتلر را هم در می‌آورد؛ کش و قوس می‌آمد! ما هم دلمان سوخت و شروع کردیم تکه تکه گوشت انداختن برای گربه و او هم با هر تکه گوشت یک قدم جلو می‌آمد و مطمئنا اگر یک کیلویی گوشت همراه داشتم؛ مهمان جیب پالتویم شده بود :)

ذوق گربه کردن همانا و نان خالی خوردن همانا ...

بابا رمضون

داستان کوتاه

دستانش می‌لرزید؛ استکانی برداشت؛ فوت محکمی در آن کرد و تا لبه‌اش چای ریخت. بوی زنجبیل و طارونه اتاق را پر کرد. بلند شد روبروی آینه خاک‌گرفته طاقچه ایستاد؛ با شانه‌ای کوچک، ریش‌هایش را مرتب کرد. گردوخاک را از روی عرقچینش گرفت و با دقت بر روی سرش گذاشت. عصایش را از گوشه اتاق برداشت و به‌راه افتاد. می‌توانست بدون عصا هم راه برود اما همیشه می‌گفت: «سه‌تا پا بهتر از یکی‌ و نصفیه!» از وقتی پادرد گرفته بود؛ پای راستش را نصف‌پا می‌نامید.

صدای نرگس را از داخل خانه شنید:«بابا رمضون بازم که چاییت یادت رفت!»

سرعتش را زیاد کرد تا زودتر به قنادی برسد. دیوارهای کاه‌گلی باران‌خورده، بوی کلوچه‌های زعفرانی اصغرقندی را می‌داد. فامیلیش را کسی نمی‌دانست اما چون چهل‌سال بود که شیرینی می‌پخت؛ او اصغرقندی صدایش می‌زدند. رمضان، با عصایش در قنادی را هل داد. اصغرقندی با دیدنش جلو آمد با دست پر از آرد و شکرش دست داد.

 - چه خبر پیرمرد؟ یادی از ما فقیر فقرا کردی !

پکی زد زیر خنده و صدای سرفه‌ای که حداقل بیست سال قدمت داشت؛ در قنادی پیچید.

 - چایی می‌خوری برات بریزم ؟

 - حتما !

آمد و روی صندلی روبروی پیشخوان نشست. عرق‌چینش را برداشت و گذاشت روی پیش‌خوان. اصغر با دوتا استکان پر آمد و روبرویش نشست.

 - یادش بخیر! زمانی که دهات بودیم و هنوز نیمده بودیم شهر؛ خونمون روبرو مسجد بود؛ حیاط مسجد کوچیک بود و ماه رمضون که می‌شد؛ همه دهات افطاری میومدن خونه ما. هرروز یکی دوساعت قبل غروب، بیست سی تا هندونه تو حوض خونمون بود. هندونه‌ها ، مال باغ میرزاحسن بود؛ همش سرخ و آبدار بود

 - حیف اون قدیما! این روزا هندونه‌ها از موهای منم سفیدتره. بگذریم زولبیا بامیه‌هم داری یا گذاشتی عید فطر درست کنی ؟

 - اتفاقا ، مخصوص خودت کنار گذاشتم ؛ زولبیاهاش هم زعفرونیه! این نوه‌ت ما رو کچل کرد از بس سفارش کرد زولبیاها زعفرونی باشه.

رمضان، ساعت جیبی‌اش را درآورد و از جا پرید و جعبه شیرینی را برداشت.

 - به دخترم قول داده بودم برای افطار پیشش می‌مونم. اینو بزن به حساب، بعدا پولشو میدم.

و با نهایت سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد؛ از قنادی خارج شد. صدای اصغر به گوشش می‌رسید :

«بابارمضون! بازم که چاییت یادت رفت...»