به نام خدای نوروز

شخصی

امسال بهار زودتر آمد؛ شاید از اوایل اسفند. شکوفه‌ها دل هر شاخه را می‌شکافتند و سبزه‌ها از زندان خاک رها می‌شدند. بخاری‌ها کم محل می‌شدند و آغوش پنجره‌ها بهر باد بهاری گشوده می‌شد.

شعر از مولانا

ولی نوروز، حس و حال خودش را دارد. بهار هرچقدر هم که زود شروع بشود؛ باز هم یک فروردین بوی عید می‌دهد. گویا بهار دخترکی ست که 6 ماهه دنیا آمده و شناسنامش از را 3 ماه دیرتر گرفته‌اند! مثل آن‌هایی که 6 ماهه به دنیا آمده‌اند؛ عجول است. نگذاشت 96 بیچاره دست و پایش را جمع کند. آن‌قدر عجله کرد که 96 هرچه دستش آمد برداشت و گذاشت توی زنبیلش و برای همیشه رفت...
خیلی چیزها را با خودش بُرد؛ از عجله معدن‌ را در هم کوبید و 43 پدر و همسر را با خود برد؛ وقتی داشت از ایران می‌رفت؛ پایش به کرمانشاه گیر کرد و خانه‌ها را برداشت. سانچی را به آتش کشید؛ مسافرین زمین را آسمانی کرد؛ مسافران آسمان را بر زمین کوبید.
شاید همه این‌ها تلنگر بود. تلنگری برای قدر دانستن؛ مهربان‌تر بودن. برای اینکه بدانیم این رشته دراز زندگی به ثانیه‌ای بریده می‌شود. آن‌هایی که اطرافمان‌اند در لحظه‌ای خاطره می‌شوند. بهارهای 6 ماهه کم نیستند. نوروزها رو طوری بگذرانیم که حسرت نخوریم ...
بی‌ربط نوشت : بخش پیشنهادها بروز شد
 

قلب ایران

شخصی

ایران، این گربه در هیاهوی جهان آرام گرفته، دیشب دلش شکست. کرمانشاه، قلب این گربه بود. وقتی لرزید، شانه های ایران هم از اشک تکان می خورد. کردها، حافظ و سپر برای ایران بوده اند. هرگاه این گربه ناراحت می شد، قلبش می شکست. امروز قلب مردمی که قلب ایرانند شکسته است. تاریخ این مردم را فراموش نمی کند، ما هم فراموششان نکنیم. امروز درد کرمانشاه تسلیت نیست وقتی جگرگوشه هایش زیر آوار غفلت ما جان می دهند ...

زلزله کرمانشاه

طراحی شده توسط صدراگرافی

گم شدگان پیداییم

شخصی

گاهی وقت‌ها، بعضی لحظه‌ها، وقتی همه پیدایمان می‌کنند؛ خودمان را گم می‌کنیم. وقتی گم شویم؛ فرق نمی‌کند نوک قله ایستاده‌ایم یا در منجلاب نابودی دست و پا می‌زنیم. پرنده در قفس، بخندد ذوقش می‌کند؛ بنالد ذوقش می‌کند. عاشق شود دوستش دارند؛ دلش بکشند هم می‌خواهندش. ذوقش می‌کنند و دوستش دارند چون زبانش را نمی‌فهند. اما آزادی، خود رساترین زبان است. زبانی که هرکسی آن را می‌فهمد. با پرنده آزاد می‌توان خندید؛ می‌توان با او گریست به رویا رفت یا با حقیقت‌ها روبرو شد.

اگر پرنده درون‌مان را اسیر قفس زندگی و این و آن کردیم؛ آن وقت هرچه از دلمان رد شود را دوست داریم و ذوقش را می‌کنیم. آن وقت زبان نفهم می‌شویم و خودمان را گم می‌کنیم. کسی که نداند کجاست؛ به هر سمتی برود به بیراهه رفته. در بیراهگی نمی‌توان جاودان شد.

آن‌که می‌داند خوب زندگی کرده و آن‌که بد بودن را انتخاب کرده؛ خودشان را گم نکردند. راه‌ها فرق دارد اما می‌دانند کجا ایستاده‌اند. اما ما بدبخت بیچاره‌ها، گم می‌شویم میان مرز بی‌نهایت خوبی و بدی. دلمان خوبی می‌خواهد؛ دستمان بدی می‌کند. دست و دلمان که در جنگ باشد؛ تنها بازنده این میدان ماییم...

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

-حافظ

مرده بود ولی آزاد بود

شخصی

گرم بود ولی گرمم نبود. از تاکسی پیاده شدم. کرایه را دوبرابر گرفته بود. از رنگ زرد و چراغ شکسته اش معلوم بود به کرایه اصلی رضایت نمی دهد. به خودم قول داده بودم سوار تاکسی هایی که رنگ زردشان فریاد می زند کرایه یک کورس را دوبرابر خواهند گرفت نشوم ولی آن روز عجله داشتم. نمی دانم برای چه اما مثل ماهی قرمز توی تنگ ، خودم را به دیواره های تنگ درونم می کوبیدم. مقصدم را نمی دانستم، فقط برای بیرون آمدن تقلا می کردم. شاید مثل ماهی فکر می کردم بیرون از تنگ، اقیانوسی در انتظارم است اما چه کسی می داند؟ شاید آن بیرون، میز خاک گرفته ای انتظارم را می کشید.

بگذریم. راه نه چندان طولانی خیابان تا کوچه را طی می کردم. تازه یادم آمده بود که تاکسی، دیرتر ترمز کرده بود و راه من را طولانی تر می کرد. ماهی بیشتر خود را به تنگ می کوبید. صدای برخورد ماهی با شیشه هیچوقت شنیده نمی شود اما حتما برای ماهی دردناک است.

تقریبا چشمانم درب سفید خانه را می دید. اکثر درهای کوچه سفید بودند اما این سفیدش فرق می کرد. دستانم جیب هایم را به بازپرسی از کلید دعوت کرده بودند. اما کلید نبود. ماهی فهمیده بود که شیشه برایش کاری نمی کند. به سطح آب آمده بود و گهگاهی سرش را از تنگ بیرون می آورد.

بدون مکث، از جلو در رد شدم. سعی کردم وانمود کنم در وجود ندارد اما وجود داشت. آنجا ایستاده بود و نمی گذاشت داخل شوم. سرعتم را به مقصد انتهای کوچه بیشتر کردم. دیگر گرم نبود اما من گرمم بود.

قبل از آنکه بفهمم، به پارک رسیده بودم. بچه دو سه ساله ای به زحمت راه می رفت. حتما تازه راه افتاده بود. هر چند قدم را که می رفت، خود را زیرپایی می کرد که به زمین بخورد. درست وقتی ماهی خود را از تنگ بیرون پرت می کند و دوباره به داخل می کشد. چشمانم دقیق تر شدند. پلاستیکی پر از آب در دست بچه بود. به حوض که رسید، ماهی را به درون حوض ازاد کرد. حداقل ما آدم ها فکر می کنیم ماهی آزاد شد. شاید خود ماهی هم اولش همین فکر را می کرد. ماهی چند دور زد و خود را به دیواره حوض می کوبید. به محدودیت راضی نمی شد. به سطح آب آمد و خود را به بیرون پرت کرد. هیچکس ندید که ماهی بیرون افتاد. شاید من هم ندیدم. ماهی دیگر مرده بود ولی آزاد بود. آخرین ماهی آزاد دنیا ...

به قداست قلم

شخصی

بیچاره قلم، اگر رادیوبلاگی‌ها (خدا رفتگانش را بیامرزاد و ماندگانش را عمر جاودان دهاد :) یادی از او نمی‌کرد؛ گوشه‌ای خاک خورده و تنها می‌افتاد و تولدش را در انتظار مرگی که در چند قدمی‌اش ایستاده به فراموشی می‌سپرد؛ هرچند یک روزی گذشته اما خواندن این مطلب خالی از لطف نخواهد بود! 

 

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

ادامه‌مطلب

بابا نیامد

شخصی

علی‌جان! اشک یتیمان کوفه را چه کسی غیر از دستان تو پاک می‌کند؟ امشب کسی نیست که بچه‌ها را در آغوش خود آرام کند. نخلستان‌ها بهانه‌ات را می‌گیرند. لبان چاه‌ها از دلتنگی مثل لبان حسینت خشکیده است. محراب مسجد کوفه بوی تو را می‌دهد؛ اما امشب کسی نیامد تا فرشته‌ها پشت سرش به معراج بروند...

شهادت امام علی

پوستر شهادت امام علی - طرح از احمدرضا

علی جان! شکاف کعبه خون می‌گرید. تو که رفتی، خیبر دل‌هایمان از جا کنده شد. وقتی که نیستی؛ آن‌هایی که در کنارت تاختند؛ بر پسرت می‌تازند. آن‌ روزها، قرآن را بر نیزه کردند و جلویت ایستادند. امروز اسمت را بر نیزه کرده‌اند و مقابلت هستند. این بازار شام، پر از معاویه است. دستمان را بگیر تا دستمان را نبسته اند...

منطق بی‌منطقی

روزمرهشخصی

قطار مرگ‌بار امتحانات، کم‌کم به آخر خط نزدیک می‌شود. معلم زیست‌شناسی که نحوه راه رفتنش نشان می‌دهد دارد تمام سعیش را می‌کند که دیده نشود؛ مثل ماه شب چهارده توسط دانش‌آموزان رؤیت می‌شود. پاکت سراسر مهر و موم شده‌ای که دو دستی آن را چسبیده است؛ چیزی جز برگه‌هایی که برخلاف گذشته سریع تصحیح شده‌ند نمی‌تواند باشد.

ترجیح دادم به جای نزدیک شدن به دبیر، خلاصه گفت و شنودها را از نقال‌های مدرسه که تعدادشان هم الحمدلله کم نیست بشنوم. طولی نکشید که نقل قولی از معلم، ابروهایم را به هم بدوزد:

سوال شماره n رو اگه اکثرا غلط نوشته باشن؛ نمرش رو به همه میدم !

در واقع به‌طور ساده‌تر، یعنی اگر همه اشتباه کرده باشند؛ پس کارشان درست است! این حرف نمونه ساده شده حرف و حدیث‌هایی است که همه‌مان در جامعه می‌شنویم. طرف کنتور برق را جوری دست‌کاری کرده که کل اختراعات ادیسون مرحوم را زیرسوال می‌برد؛ آن وقت کافی‌ست معترض بشوی که زرنگ‌بازی حضرت‌عالی، دزدی‌ست تا با هجمه‌ای خفه‌کننده از جملاتی نظیر :«همه میلیاری می‌خوردن اینم روش !» روبرو شوی...

به قول سعدی علیه الرحمة:

خانه از پای بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

زمانی که نباشی

بازنشرشخصی

در این تنور خورشید، دستمانم سردشان شده است؛ زمانی که نباشی کسی نیست که آن‌ها را محکم میان دستان خود بگیرد. اگر تو بودی ؛ آن‌وقت شاید از گرمای نفست، خون دوباره به دستان یخ‌زده‌ام بر می‌گشت. اما با آتشی که به دلم می‌اندازی چکار کنم؟!

نگاهت بوی هندوانه‌های خانه پدربزرگ را می‌دهد. خواستم کمی بچشم؛ ندانستم در رویای چشمانت غرق شدم. فقط منم و تو. من ایستاده‌ام این پایین و اشک حسرت، صورتم را می‌سوزاند و تو روی لبه بام نشسته‌ای و موهایت را می‌چینی و آن ریسمان طلا را با دستانت به رقص در می‌آوری. می‌نشینی و موهای چیده شده‌ات را به هم می‌بافی با زه کمانت عوضش می‌کنی.

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

تایپوگرافی: احمدرضا

و من این پایین، چشم در چشم آفتابی که قرن‌هاست بر لبه بام نشسته و طلوع نمی‌کند. به انتظار نشسته‌ام.

تیری را در کمان می‌گذاری و به سمتم نشانه میگیری صبا آن را در در هوا می‌قاپد و در قلبم فرو می‌کند. دوباره برای آخرین بار گرما مرا در آغوش می‌گیرد. زیر لب به خنده و بغض می‌گویم:

تیر، رقاصه شعله‌ها، قبل از اینکه از راه برسد؛ تیرش را پرتاب کرد

الله اکبر

شخصی

من خدایی دارم؛ که صدایش از گلوله‌های شما بلندتر است. خدایی که بخشش از دلارهای نفتی شما بیشتر است. خدایی دارم که از دوستان شما قوی‌تر است. خدایی که از همه مادرها مهربان‌تر است. تعداد فرشتگانی از نیروهای شما بیشتر است.

خدایی هست که از همه شما بزرگ تر است و من آن خدا را دارم. چرا از شما بترسم ؟!

پ.ن : در پی جنبش مردمی تکبیر در پاسخ به حمله تروریستی امروز

ساعتی با طعم دمشق

بازنشرشخصی

وحشی‌خو تر از کسی که خون بی‌گناهی را به زمین می‌ریزند؛ کفتار هایی بودند که خون ملت را در شیشه کردند و خوردند و بردند و سیری‌شان از خون ملت، به سرشان زد و گفتند که مبارزه با تروریسم مسلحانه نمی‌شود!

همان‌هایی که ژست روشن‌‌فکرانه‌شان عالم را کور کرده بود و در سایه امنیتی که ملت با خون خودشان برایشان به‌وجود آورده بودند نشستند و گفتند چه کسی به ما گفته با فلان پدیده مبارزه کنیم!
همان‌هایی که روی صندلی‌های گرم و نرم نشستند و به اسم ملت به ریش نداشته‌مان خندیدند و حقوق نجومی قانونی کردند. ولی امروز ملت باز هم با دل شکسته خود، فرار نکردند و مثل دیروز که مشروطه را رها نکردند؛ کنار نمایندگانشان ایستادند.

خون آریوبرزن‌های ایران، دوباره به زمین ریخته شد و اگر لازم باشد؛ هزار بار دیگر هم به زمین ریخته می‌شود اما این شیر، هیچ‌گاه سر خم نمی‌کند.

امروز، بار دیگر ثابت کردیم؛ دست روی امنیت و انتخابمان بلند کنید؛ با هشتاد میلیون مشت گرده کرده روبرو هستید. اگر مرد میدان مشت انداختن با ایرانید، بسم الله ...

یادمان نرود؛ دور و برمان کسانی هستند که چندین سال است؛ حس چند ساعت پیش ما را داشتند؛ نعمت امنیت‌مان را فراموش نکنیم و نسبت به کشورهای دور و برمان بی‌تفاوت نباشیم!

در همین راستا بخوانید : نترسید و بمیرید | بسم الله اگر حریف مایی | شما خوبید خیلی | با غم‌انگیزترین ... | قدر زر را زرگر می‌شناسد