۴۵۰ درجه فارنهایت

بازنشرکتاب

واپیشین نوشت: ایده و پیشنهاد این کار رو Neo ted مطرح و چارلی من رو به انجامش دعوت کردند!

پیشین نوشت : عنوان این طرح، اقتباسی از کتاب ۴۵۱ درجه فارنهایت هست. قضیه این اسم عجیب، دمایی هست که کتاب در اون دما می‌سوزه.

پیش نوشت: قضیه از این قراره که هرکس باید تاثیرگذارترین کتاب (یا کتاب‌هایی) که خونده رو معرفی و درباره اینکه چطور اثر گذاشته و البته خود کتاب قدری توضیح بده.

پوستر 450 درجه فارنهایت

ادامه‌مطلب

نگاهی به کتاب‌هایم

کتاب

به دعوت از مسترمرادی عزیز، به راه پررهرو هولدن گرامی پیوستم. اولش نمیخواستم شرکت کنم؛ نمی‌دانم این چه طلسمی‌ست که به ما دهه هشتادی‌های فلک زده مظلوم ! کتاب هدیه نمی‌دهند و اگر هم بدهند؛ امضایی، یادگاریی ، تقدیم به تو گودزیلای دلبندم و یا حتی از طرف کسی که دوستت ندارد و این‌جور چیزها ندارد.

بگذریم، معمولا صفجه اول کتاب‌هایم، خلاصه‌ یا جمله‌ای درباره نحوه و زمان خرید جا خوش کرده است؛ بیشتر برای این است که اگر بعدا کتابی را برداشتم و ورق زدم؛ بدانم ارزش دوباره خواندن دارد یا نه و یا اگر کتابی دیدم ؛ ببینم نویسنده‌اش بدرد می‌خورد یا یکی از این روزنامه‌نگارهای زرد بوده که با پاچه‌خاری این و آن، خودش را بالا کشیده و با ارث پدری اش ، دو سه هزار جلد از کتاب خودش را خریده و عشق و حال می‌کند!

به هرحال، چندتایی کتاب بصورت رندوم انتخاب شده‌اند که به این صورت هست:

لیست اول کتاب‌ها

لیست دوم کتاب‌ها

دست آخر دعوت می‌کنم از اهل کتاب‌های بیان، نویسنده‌های عزیز وبلاگ کتاب‌خوار و کافه‌کتاب که توی این بازی‌وبلاگی شرکت کنند :)

بعدانوشت: برای مشاهده عکس با کیفیت جلد کتاب‌ها و دست‌خط وحشتناک این‌جانب، اینجا ، اینجا ، شاید اینجا و حتی اینجا و در نهایت اینجا را را کلیک کنید :)

کتابی از جنس کتاب‌فروشی

کتاب

کتاب‌فروش خیابان ادوارد برون، حکایت مردی است که سکان یک کتاب‌فروشی را در دست می‌گیرد و اتفاقات جالبی در این یک سال سکان‌داری برایش می‌افتد. سیر اتفاقات داستان هیجان و کنجکاوی آدم را قلقلک می‌دهد. به‌طوری که یک‌روزه تمامش کردم و احساس خستگی نکردم!

نویسندگی این کتاب را محسن پوررمضانی برعهده دارد که خیلی هم خوب هنرنمایی کرده است. نوشته‌های او را از اینجا می توانید بخوانید.

نمی‌توان اسم رمان روی آن گذاشت چون حاصل اتصال داستان‌های کوتاه و مستقلی است که هرکدام، اتفاقات یک روز را بیان می‌کنند و در کنار هم قرار داده شده‌اند. با این‌که محتوای داستان طنز و عجیب است اما درد دل کتاب‌فروش‌ها و نویسنده‌ها را به‌خوبی بیان می‌کند. در واقع طنز داستان، طنز حقیقی‌ست و کارد را به مغز استخوان می‌رساند.

از پشت شیشه خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روز‌های بارانی مردم کمتر کتاب ‌می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی.

تلاش‌هایی شکست خورده‌ای که شخصیت اصلی برای فروش کتاب‌هایش می‌کند در کنار مراجعه کنندگان عجیب و غریبی که به هر نیتی آمده‌اند جز خواندن کتاب، می‌آیند و ماجراهای خواندنی برای کتاب‌فروش می‌سازند.

مردی با صدای بم می‌گوید: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. این صدای آژیر خطر است که می‌شنوید، لطفا از پناهگاه‌های خود بیرون آمده و تانک های دشمن را تماشا کنید.

شوخی‌های طنز داستان، مثل کتاب‌های بقیه نویسنده‌های بی‌نمک ایرانی نیست! حتی فضای داستان و گهگاهی اسامی استفاده شده؛ جو و فضای داستان را به سمت کتاب‌های اروپایی می‌برند.

هیچ‌چیزی بی‌عیب نیست؛ از اشکالات انگشت‌شمار این کتاب، شاید بتوان از دست رفتن بامزگی یا گیج‌کننده بودن سیر داستان در اواسط را اشاره کرد. البته نه به معنی این‌که ضعیف باشند اما با توجه به انتظاری که در ابتدای خواندن از نویسنده برای آدم پیش می‌آید؛ کمی تو ذوق می‌زند که قابل چشم پوشی است!

فیدبیو این کتاب را در فیدیبو بخوانید

حرفه‌ای باید

بازنشرکتاب

هرکاری که بخواهیم جدی شروع کنیم اما آغازی سفت‌وسخت در آن نداشته باشیم؛ بی بروبرگرد محکوم به شکست است؛ حالا این‌کار می‌تواند آب دادن گلدان‌های مادربزرگمان باشد؛ یا آپولو هوا کردن یا حتی مهم‌تر از همه این‌ها، کتاب خواندن !

خیلی‌‌ از ما (حتی خود من تا چند هفته پیش) فکر می‌کنیم می‌توان روی مبل لم داد و کتابی به دست گرفت و با توهم کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن؛ خوش‌حال بود ! درحالی که هر کاری ، محیط خودش را می‌طلبد! با مثالی، چرندیاتم را برای‌تان قابل هضم‌تر می‌کنم :

فرض کنید می‌خواهید یک فوتبال‌یست حرفه‌ای شوید؛ آیا با تمرین در حیاط خانه (که این روزها به زحمت می‌توان نام بالکن برآن گذاشت) به جایی می‌رسید ؟ طبیعتا نه ! چون‌که تمرین فوتبال، پیش‌نیازهای خودش را می‌خواهد؛ مثلا زمین باز ، وجود چند بازیکن دیگر و قس علی هذا ...

کتاب‌خواندن هم در این مورد، با فوتبال بازی کردن فرقی ندارد؛ محیط آرام کتابخانه، در کنار چندین نفر که مانند شما، به زبان خود استراحت و ذهن خود را نرمش می‌دهند؛ به دور از صدای وسوسه‌انگیز رسانه ملی و تلگرام خانمان‌سوز، در امان از صدای ناله دختر همسایه‌تان که برایش خواستگار نمی‌آید ؛ به مطالعه می‌پردازید! اما چرا کتاب‌خانه ؟

ادامه‌مطلب

هفت هزار صفحه کتاب

روزمرهشخصی

پیش نوشت : چیزهایی که در این مطلب گفته می شود ؛ تجربیات شخصی من هستند ؛ به عنوان مطلب مشاوره ای به آن نگاه نکنید ! اگر حوصله خواندن تمام متن را ندارید ؛ خواندن تنها بخش سوم هم می تواند مفید باشد !

تابستان در راه هست و شروع تابستان ، ینی شروع 1200 ساعت وقت کاملا آزاد (غیر از کلاس و خواب و ...) ، اینکه بخواهیم این تابستان های برگشت ناپذیر را صرف شبکه های ناتمام اجتماعی ، گیم و روزی 4 5 ساعت ولگردی کنیم ، کمی دور از عقل به نظر می رسد ؛ به هر حال ، چیزهایی هست که همیشه نمی شود یاد گرفت و تنها فرصت آن در تابستان پیش می آید ؛ آن هم نه همه تابستان های عمرمان !

برنامه ای که من تابستون پارسال بصورت آزمایشی اجرا کردم و بصورت حیرت انگیزی هم موفق شد ؛ شروع برنامه ریزی برای کتاب خوانی بود ؛ در واقع می خواستم بسنجم که این توصیه هایی که سیاست مداران و دانشمندان و ... درباره کتاب خواندن کرده اند ؛ برای لایک جمع کردن بوده است یا واقعا چیزی را در کتاب خواندن حس کرده اند .

قبلا مطالعه می کردم اما مطالعه جدی نداشتم ؛ برای همین تصمیم گرفتم ، با رمان های جذاب شروع کنم تا وقتی که روی دور افتادم ، برای کتاب هایی که ممکن هست در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ، آمادگی داشته باشم .

ادامه‌مطلب